تصور کن(اگه حتی..!!).. فکرشو بکن.. دنبال یه مطلب خاص توی یه کتاب می گردی.. فهرستشو نگاه میکنی.. صفحه ی 407.. کتابو باز میکنی تا صفحه رو پیدا کنی ولی.. همونجا خشکت میزنه.. صفحه ی 299هه.. ولی انگار نمیتونی نخونی.. بدجوری گیر میکنی.. اصلا فکر نمیکردم اینقدر نثر جذابی داشته باشه.. فوق العاده ست.. همین کتابه رو میگم.. چند ساله تو کتابخونه ست ولی پیش نیومده بود برم سراغش، کاش زودتر کشفش کرده بودم!!.. اسمش اینه.. «زندگانی امام حسین (ع)» نوشته ی مرحوم «سید هاشم رسولی محلاتی».. خلاصه ی قسمتی از اون کتابو که برای خودم خیلی تازگی داشت می نویسم، فکر نمیکنم شنیده باشین البته فیلمنامه ایش کردم، جسارتاً البته!... اگه نثر قشنگ کتابو میخواین برین بخرین!!
(به نقل از صفحه ی 335 همون کتاب با کلی تصرف و تلخیص! بجز نقل قولها)
*داخلی ـ (منزل امام) ـ مکه ـ روز قبل از سفر امام (ع)
محمد بن حنیفه (از فرزندان علی (ع)) از راه دوری (مدینه) آمده و خدمت امام (ع) می رسد.
محمد (سراسیمه و نگران) : «ای برادر براستی که مردم کوفه همانها هستند که بی وفایی آنها را نسبت به پدر و برادرت شناخته ای و من ترس آن دارم که شما هم سرنوشت آنها را داشته باشی و اگر تصمیم بگیری در حرم بمانی عزیزترین افراد و محترم ترین آنها خواهی بود.»
امام (ع) (ضمن تشکر) : «من ترس آن را دارم که یزید مرا در اینجا غافلگیر کند و حرمت خانه ی خدا بوسیله من شکسته شود»
محمد: «اگر ترس این دارید پس به یمن یا برخی نواحی دیگر سفر کنید که محفوظ خواهی بود و کسی بر شما چیره نخواهد شد.»
امام (ع) : در این باره فکر خواهم کرد.
*خارجی ــ حیاط خانه ای در مکه ــ هنگام سحر
محمد در حال گرفتن وضوست و صدای اذان صبح بگوش میرسد. مردی که احتمالا صاحب خانه است با عجله وارد می شود و از حرکت امام بسوی عراق خبر میدهد. محمد با شنیدن این خبر به شدت گریه میکند.. (اینسرت سقوط قطره های اشک در آب)
*خارجی ــ حوالی مکه ــ نزدیک صبح
کاروان امام در حال حرکت بسوی عراق.. محمد شتابان با اسب میرسد.. بسوی حضرت می دود و مهار شتر ایشان را میگیرد..
محمد : «برادر جان مگر قرار نشد که درباره ی سفر به عراق فکری کنید؟»
امام (ع) : «چرا ولی پس از اینکه از تو جدا شدم رسول خدا (ص) به خواب من آمد و فرمود: ای حسین خارج شو که خدا میخواهد تو را کشته ببیند»
محمد (با دلی لرزان و چشمانی گریان) : «با چنین وضعی؟ پس این زنان و بچه ها را به کجا می برید؟»
امام (ع) : «خدا خواسته که آنها را نیز اسیر ببیند.»

سُک سُک 3: آفتابی ترین ستاره بودی و غزلواژه ترین ترانه شدی.. ای در دریای خون خدا، لب تشنه ترین سیراب.. دریاب.. که دریا دریا بیابان می شوم. |