دیدی پیدام نکردی؟!..سُک سُک

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 2 اسفند ماه سال 1385
چه عجب!!

آخه این چه وضعیه!! خب آخه واسه چی ورز اولی اینقد اساتید محترم کار میریزن جلومون که دوتا کلمه وبلاگم نمیرسیم بنویسیم؟!!... روز اولی که رفتم خوابگاه یه چیزایی نوشتم ولی دیگه فرصت نشد تایپشون کنم..:

(85/11/23)

اون میشه مامان، تو میشی بچه، منم میام خونه تون مهمونی... آره دیگه.. خاله بازی... یادش بخیر، چقدر احساس آدم بودن! می کردیم.. چقدر آرزو داشتیم که یه روز صبح از خواب بیدارشیم ببینیم همه چی واقعی شده، یه خونه ی کوچولو، چار تا دونه ظرف و یه مهمونی واقعی ولی کوچیک.. با غذا درست کردنای واقعی، ظرف شستنای واقعی، جارو کردنای واقعی.... امروز اولین روز یه زندگی دانشجوئیه توی یه اتاق ده نفره.. درست مثل یه خاله بازی واقعی.. اما.... اوا خواهر غذام سووووخت!!!!!

خب البته اینا مال یه ده روز پیش بودحالا خیلی فرق کرده..چون الان فرصت نیست همه شونو بنویسم آخر نوشته ی دیشبو بخونین...:

... حالا تا بچه ها چراغارو خاموش نکردن برسم به امروز..امروز سه شنبه ست یه روز تعطیل بعد از سه روز وحشتناک و پرکار.. بالاخره بعد از مدتها تا لنگ ظهر خوابیدم!!... ساعتای ده بود فکر کنم رفتم بانک ملی کارتمو بگیرم.. بی معرفتا ندادن!!... گفتن باید تا پنجشنبه وایسی.. خب بابا به کی بگم 200 تومن بیشتر ته کیفم ندارم!.. شونصد تا کتاب و کاغذ و راپید و ماست و نون!!.. باید بگیرم خب!.. خدا رو شکر که داییشون همین نزدیکن.. رسیدن به دادم.. فعلا قرض گرفتم تا پنجشنبه که کارتمو بدن برم از حسابو بردارم پسشون بدم.. خداخیرشون بده!!!


دوشنبه 16 بهمن ماه سال 1385
من؟؟ خوبم مرسی..

می گن کمربنداتونو ببندین.. نمی شنوین؟.. بیــــــیب... بجنبین دیگه.. بادبانا رو بندازین قطار داره راه می افته!!.. چیه خب؟؟ چرا اینجوری نیگام می کنین؟؟.. من قاطی کردم؟ من؟؟... خب.. آره.. آخه فردا بلیط دارم.. خداحافظ اتاق قشنگم!.. خداحافظ همین حالا....... سُک سُک!!!.... خوبم مرسی شما خوبین؟؟!!

 

سُک سُک 4: این آسمون بی ستاره بی تو بی ترانه تر شده/ نگاه سرد و بی صدای من چه بی ترانه، تر شده


سه شنبه 10 بهمن ماه سال 1385
نشنیده بودین نه؟؟

تصور کن(اگه حتی..!!).. فکرشو بکن.. دنبال یه مطلب خاص توی یه کتاب می گردی.. فهرستشو نگاه میکنی.. صفحه ی 407.. کتابو باز میکنی تا صفحه رو پیدا کنی ولی.. همونجا خشکت میزنه.. صفحه ی 299هه.. ولی انگار نمیتونی نخونی.. بدجوری گیر میکنی.. اصلا فکر نمیکردم اینقدر نثر جذابی داشته باشه.. فوق العاده ست.. همین کتابه رو میگم.. چند ساله تو کتابخونه ست ولی پیش نیومده بود برم سراغش، کاش زودتر کشفش کرده بودم!!.. اسمش اینه.. «زندگانی امام حسین (ع)» نوشته ی مرحوم «سید هاشم رسولی محلاتی».. خلاصه ی قسمتی از اون کتابو که برای خودم خیلی تازگی داشت می نویسم، فکر نمیکنم شنیده باشین البته فیلمنامه ایش کردم، جسارتاً البته!... اگه نثر قشنگ کتابو میخواین برین بخرین!!

(به نقل از صفحه ی 335 همون کتاب با کلی تصرف و تلخیص! بجز نقل قولها)

 

*داخلی ـ (منزل امام) ـ مکه ـ روز قبل از سفر امام (ع)

 محمد بن حنیفه (از فرزندان علی (ع)) از راه دوری (مدینه) آمده و خدمت امام (ع) می رسد.

محمد (سراسیمه و نگران) : «ای برادر براستی که مردم کوفه همانها هستند که بی وفایی آنها را نسبت به پدر و برادرت شناخته ای و من ترس آن دارم که شما هم سرنوشت آنها را داشته باشی و اگر تصمیم بگیری در حرم بمانی عزیزترین افراد و محترم ترین آنها خواهی بود.»

امام (ع) (ضمن تشکر) : «من ترس آن را دارم که یزید مرا در اینجا غافلگیر کند و حرمت خانه ی خدا بوسیله من شکسته شود»

محمد: «اگر ترس این دارید پس به یمن یا برخی نواحی دیگر سفر کنید که محفوظ خواهی بود و کسی بر شما چیره نخواهد شد.»

امام (ع) : در این باره فکر خواهم کرد.

 

*خارجی ــ حیاط خانه ای در مکه ــ هنگام سحر

محمد در حال گرفتن وضوست و صدای اذان صبح بگوش میرسد. مردی که احتمالا صاحب خانه است با عجله وارد می شود و از حرکت امام بسوی عراق خبر میدهد. محمد با شنیدن این خبر به شدت گریه میکند.. (اینسرت سقوط قطره های اشک در آب)

 

*خارجی ــ  حوالی مکه ــ نزدیک صبح

کاروان امام در حال حرکت بسوی عراق.. محمد شتابان با اسب میرسد.. بسوی حضرت می دود و مهار شتر ایشان را میگیرد..

محمد : «برادر جان مگر قرار نشد که درباره ی سفر به عراق فکری کنید؟»

امام (ع) : «چرا ولی پس از اینکه از تو جدا شدم رسول خدا (ص) به خواب من آمد و فرمود: ای حسین خارج شو که خدا میخواهد تو را کشته ببیند»

محمد (با دلی لرزان و چشمانی گریان) : «با چنین وضعی؟ پس این زنان و بچه ها را به کجا می برید؟»

امام (ع) : «خدا خواسته که آنها را نیز اسیر ببیند

 

 

 

 

سُک سُک 3: آفتابی ترین ستاره بودی و غزلواژه ترین ترانه شدی.. ای در دریای خون خدا، لب تشنه ترین سیراب.. دریاب.. که دریا دریا بیابان می شوم.


جمعه 6 بهمن ماه سال 1385
دو تا حالا میشه سه تا!

  یوووهووو.. تبریک نمیگین بهم؟؟.. چی شده؟؟.. اِاِاِ.. مگه خبر ندارین؟؟.. می خوام این روزو تو تاریخ ثبت کنم.. آخه.. سومین دندون محمدرضا دراومد!.. داداشی ناناز خودم!!

                                    

سُک سُک 2:  ثانیه ثانیه هجوم عقربه های ساعت، به تقویمی که گوشه ی یک چمدون نیمه بسته.. تیک تاک.. ورق می خوره.. و... آاااآی.. چیکار میکنی؟؟!.. و یه لبخند موزیانه و دو تا دست کوچولو که موهامو می کشن!: یَ یَم.. (یعنی مریم ـ مترجم!)

                                      

 


پنجشنبه 5 بهمن ماه سال 1385
ده، نه، هشت، هفت ...

چه حس غریبی داره خالی شدن اتاقم.. یه چیزی شبیه بوی خاک زیر بارون.. وقتی تو جاده های خیس و خالی قدم میزنی.. ولی انگار یکی داره هلم میده.. شمارش معکوس روزا رو احساس می کنم.. نرفته دلم واسه همه چی تنگ شده!.. برای همه ی این روزای قشنگ.. مثلا همین چند دقه پیش، بابام طفلی خیلی خسته بود، همونجوری خواب آلود داشت مسواک میزد، مام کلی سر به سرش گذاشتیم که «بابا داره با هفت تا پادشاه مسواک میزنه!!».. یا همین یکی دو ساعت پیش داشتم داداش کوچولومو عوض میکردم، چسب پوشک کاملش خراب شد، مجبور شدم از چسب کارتن!! استفاده کنم... هههههیی... چه شب بامزه و قشنگی بود امشب... هیچ جای دنیا به قشنگی خونه مون نیست...

 

سُک سُک 1 : انگار دلم سوراخ(!) شده و خاطره هام، قطره قطره جلو چشام صف می کشن.. اشکامو پاک می کنم و خاطره هامو پرت می کنم تو سطل آشغال.. دستمالای کاغذی، چله نشین خاطره هام میشن...


دوشنبه 2 بهمن ماه سال 1385
سُک سُک

یه ترانه به افتخار وبلاگ عزیزم!!

تو چشات قایم میشم بگو دلت چشم بذاره
رفتن از نگات ولی ارزش سُک سُک نداره
تو دلت بشمُری ها! می خوام قایم شم تو صدات
نکنه.. نه.. نمی خوام صِدام پیشت کم بیاره
باشه بشمُر، پشت ماه تو آسمونا می مونم
واسه پنهون شدنم یه جایی پیدا می کنم
نکنه بین ستاره ها صِدامو نشنوی
سُک سُک بلند من اونجا حقیره میدونم
نمی خوام.. نه.. نکنه یه وقت یه جا گمت کنم
نشه هیچوقت یجوری یه جایی سُک سُکت کنم
همو پیدا نکنیم و تا ابد تو رویاهام
به یه بازی توی یک ترانه مهمونت کنم


I'm waitin 4 that day....
آخ! کی میشه این سه هفته هم بگذره و کلاسامون شروع بشه؟.. آره دیگه.. ورودی جهنم.. ببخشید.. ورودی بهمنم!!.. مشکل خودکارمه من که بدخط نیستم!.. جدیدا از فیلمای تاریخی هیچی نمی فهمم چون همه ی حواسم به لباساشونه.. عاشق تاریخ لباسم.. فکر کنم ترم اول تاریخ لباس اروپا می خونیم... وای.. پس کی سه هفته دیگه میشه؟!.. فقط میدونین... مهمترین اشکال رشته م اینه که مردم خیلی بهش بد نگاه میکنن.. من نمی فهمم چرا به مهندس معماری نمیگن بنا!! ولی به طراح لباس میگن (سه تا نقطه!!).... چرا نمی فهمن طراحی لباسم یه جور مهندسیه.. چه فرقی داره آخه؟.. نه، جدی میگم... چرا اینجوری فکر میکنن؟.. نه.. کی گفته مهمه؟؟.. اصلا روزیکه با دیپلم تجربی رفتم پیش دانشگاهی هنر قید همه ی این حرفا رو زدم... اصلا به بقیه چه ربطی داره که دلیلم چی بوده؟.. روزی هزاربار باید واسه ی این و اون توضیح می دادم.. خب بگذریم... این روزا دارم همه ی سعیمُ میکنم که اتاق به این بزرگیو (3*3/5 !!) توی یه چمدون بچپونم!.. خیلی سخته البته.. ولی فدای سر رشته ی قشنگم!.. البته اینم بگم ها.. از همون دوم دبیرستان که تصمیم گرفتم کنکور هنر بدم هدفم این نبود.. چون نمی شناختمش... همه چی به عشق سینما بود... ولی بعد که رفتم پیش دانشگاهی هنر خیلی چیزا به لیست علایقم اضافه شد.. گرافیکو خیلی دوست داشتم چون احساس می کردم میتونم باهاش حرفامو بزنم.. طراحی بهم انرژی می داد.. مُرده ی وسایل سنتی و قدیمی و عتیقه بودم (البته با هم فرق دارنا!!)... تاریخ هنرم که دیگه نگوووو.. من که اونقدر همیشه از تاریخ بدم میومد و همیشه پایین ترین نمره م میشد.. تاریخ هنرم 20 بود... اما.. طراحی لباس چیزی بود که همیشه بود ولی نمی دیدمش.. چار پنج سالی میشد که خیلی وقتا مجبور میشدم لباسامو خودم بدوزم، آخه هیشکی حرفمو نمیفهمید.. مدلای عجیب و غریبی تو سرم بود که نمیتونستم درست توضیحشون بدم و البته بیشتر وقتام اصلا مجوز تولیدش! از طرف مامانی صادر نمیشد.. آخه میگفت: «بچه! می خندن بهت!!»... نخیر اصلنم خنده دار نبودن!!.. حالام.. بعد از یه ترم استراحت که انگار نتیجه یی جز چند کیلو اضافه وزن نداشت!! بی صبرانه منتظر 23 جهنم.. ببخشید.. بهمنم!!
فعلا سُک سُک!


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
اسفند 1385
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 3015